داستان خنده دار آشپزی همسر حواس جمع بنده !
من هم مثل همه ی مردهاي شكموی ديگر عاشق قورمه سبزی،كوفته، قيمه بادمجان و غذاهای لذيذ ديگر بودم. دوران مجردی بود و دستپخت خوشمزه ی مامان كه خداوكيلی مثل اكثريت قريب به اتفاق مامانها آشپز ماهری بود. ایام مجردی را به خوشی گذراندم غافل از اینکه، روزگار برای اين پسر شكمو، سرنوشت ديگری رقم زده است...
با ما در ادامه مطلب همراه باشید...
اولين روزهای دوران تاهل بود كه همسر مهربانم برايم آبگوشت درست كرد. شب، خسته وكوفته و زهوار دررفته از سر كار رسيده بودم. گلستان (نام همسر بی نظير من) با مهربانی به استقبالم آمد. دست و صورت را شستم و سرميز غذا نشستم. چشمتان روز بد نبیند! اولين لقمه را كه توی دهانم گذاشتم، يك چيزی زير دندانم صدا داد. صدايش مثل صدای زماني بود كه روی ماسه ها و سنگريزه های لب ساحل قدم می زنيم و نوای قرچ قروچ می شنويم. ترجيح دادم برای نشکستن دل همسرم، به روی مبارک نياورم و لقمه ی بعدی را لبخند زنان توی دهانم بگذارم. بيچاره دندان نيش جلوييم ترقی كرد و تكه ی بزرگی از آن شكست. سنگی به اندازه نخود دخل دندانم را آورده بود. بدوبدوكنان طرف آشپزخانه رفتم و نصف دندانم را از دهانم درآوردم. نگاهی همراه با وداع و خداحافظی با او كردم و دندان فلك زده را داخل سطل آشغال انداختم. اشتهايم كور شده بود اساسی. گلستان درحاليكه لبخندی از سرِ دلسوزی روي لب داشت گفت: «عيبی نداره. از حالا به بعد، هروقت لقمه رو توی دهنت می ذاریی ، بیشتر دقت می كنی عزيزم.» با حال زارم ناليدم: «مگه تو حبوبات رو پاك نميكنی؟» خندهای کرد و جواب داد: «حبوبات این دوره زمونه که پاک کردن نمیخواد! خودش تمیزه!» گفتم: «خانم! اون حرفا مال حبوبات بسته بندیه! نه اینا که کیلویی خریدم و توش پر آشغال بود!» درحالیکه شانههایش را بالا میانداخت، گفت: «حالا منم اونقدرا بی مسئولیت و بی فکر نیستم! یک نگاهی انداخته بودم بهشون! منتها دوستم آزیتا زنگ زد، حرفمون طولانی شد و کلا یادم رفت بقیه اش رو پاک کنم! یه نصف دندون كه اين همه ناراحتی نداره. عمدی که نبوده! غذات رو بخور عزیزم! الان از دهن میفته!» ديگر بحث را ادامه ندادم و با اين اميد كه اين اتفاق اولين و آخرين اشتباه گلستان باشد، سرم را به خوردن نان و ماست توی سفره بند کردم...
غذای بعدی که گلستان عزیزم برایم طبخ نمود، غذای مورد علاقه ی من یعنی قيمه بود. آن هم چه قیمهای! شیرین همانند عسل! آنقدر که وقتی اولين قاشق از آن را توی دهنم گذاشتم شيريني اش گلويم را سوزاند. گلستان مهربان وقتی نگاه پر تعجب و بهت مرا ديد با لبخند هميشگی اش گفت: «ظهری، فخری خانم، همسایه ی بالایی اومده بود اینجا، سرمون گرم حرف شد، اشتباهی به جای نمك شكر ريختم تو غذا. ولی مزه اش زياد هم بد نشده. يك غذای ابتكاری و جديده.» صدايم را بلند كردم و گفتم: «اگه قيمه اينجوری خوشمزه تر بود، مطمئنا قبل تو كسای ديگه به فكرشون رسیده بود این مدلی درستش کنن!» گلستان با آن لبخند دلفریب گفت: «چه اشکال داره؟ تازه شده مثل خورشت فسنجون! بعدشم همه که مثل من انقدر مبتکر نیستن! مطمئنم عمرا عقلشون نرسیده بوده که....» بقیه ی حرفهایش را گوش ندادم و شروع کردم به خوردن برنج خالی با ماست!...
الان چند ماهي از ازدواجمان گذشته و در طول این مدت، انواع و اقسام غذاها را با طعمها و مزههايی عجيب غریب تجربه كرده ام! از خورشت كرفسی كه از شدت تندی اش، آتش از دهان و گوشم به بيرون فوران كرد گرفته تا كوفته ای كه از شدت محكم بودن و استقامت می شد با آن، ساعتها روپايی زد! اوضاع، طوری شده که ديگر ديدن غذا و بوی آن نه تنها برايم لذت بخش نيست بلكه چندشآور هم شده است!
تنها نکته ی مثبت این وضعیت، رهایی از اضافه وزن چندین ساله ام است که به مدد غذاهای ابتکاری گلستان عزیز، همه را ظرف این مدت کوتاه، بدون هیچ ورزش و رژیم و باشگاهی از دست دادهام! خدا خیرش بدهد!